نی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
چند ماهه که باردارم. خیلی راحت تر و زودتر از چیزی که فکر میکردم انجام شد..آماده ی درمان و اینها بودم یه جورایی. ولی خب خدا رو شکر خوب پیش رفت تا الان. هنوز به کسی نگفتیم. به پدر و مادرم هم باید بگم. الان کلی استرس میگیرن که ما به کسی نگفتیم تو پارتنر داری، الان بچه رو چطوری بگیم. مشکل خودشوهه...واقع...
کار جدید
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
روزها داره میگذره و خوشبختانه بارداری سختی به نظر نمیرسه. حالم خیلی بد نیست و البته تحمل من هم بالاست و خیلی سخت شکایت میکنم از چیزی کلا. کار نوینم افتضاحه. مسئولیتم هزار برابر شده و اعضای تیمم خیلی پر رو و وقیحند. احساس میکنم اشتباه کردم، و زندگی رو برای خودم سخت کردم. الف هم مشغول کاره و خونه سازی...
چرایی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
خب، از اونجایی که برای خیلی ها شوکه کننده ست که من دارم بچه دار میشم، گفتم شرحی بدم که چطور شد که اینطور شد. من همیشه مخالف بچه دار شدن بودم، نه برای بقیه، برای خودم. چون از زندگیم راضی نبودم، از کارم، از اینکه به اهدافم نرسیدم...و دنیا برام جای تاریکی بود. آودن یه نفر دیگه به این دنیا رام مثل کابوس...
روزهای آخر
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
روزهای آخر الان استرسم سالم بودن بچه و راحت پیش رفتن زایمانه. از اینکه بعدش چطوری هستیم با این پسر و آیا میتونیم خوب کنار بیایم و وظایف رو تقسیم کنیم یا نه. اینکه دچار افسردگی نشیم و بتونیم از پس روزهای سخت پیش رو بربیایم. به مادرم گفتم موقع زایمان نیاد و بذاره برا بعدش. چون اون موقع حدس میزنم که اح...
مادرانه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
این بچه بالاخره به دنیا اومد. دقیقا تو روزی که گفته بودن. راستش انقدر هی مامانم غیر مستقیم بهم گفت بچه ی زشتی بودم و داستان اون لباس که تنم بود و بهم نمیومد رو هزار بار تعریف کرد، همه ش استرس داشتم بچه م زشت باشه (حالا من بدبخت فقط پوستم تیره بود) و خب باز هم ترجیح میدادم زشت باشه تا اینکه مشکل سلام...
پدر
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
قدردان این پسر هستم. بیشتر شبها من بیدار نمیشم و اون از بچه نگهداری میکنه و بهش شیر میده و پوشکش رو عوض میکنه. سر زایمانم بود و دید چه زجری کشیدم، برا همین میگه باید استراحت کنی تا خوب بشی. گاهی هم که من خسته ام و نمیتونم راه برم، با بچه میره بیرون و کلی قدم میزنن. روزها میگذره، سعی میکنیم به همدیگه...
کار و زندگی با بچه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
کار و زندگی با بچه هر کی ما رو میبینه میگه چقدر خوبید و چقدر بچه داری راحته براتون. امیدوارم چشم نخوریم. زندگی با بچه هنوز سختی هاش رو بهمون نشون نداده. سختی های حال حاضر رو یه جورایی از قبل پذیرفتیم و خب اگه انقدر هم تغییر قرار نبود ایجاد بشه که دیگه اصلا بچه دار شدن به چشممون نمیومد. سر کارم زیاد ...
آخر سال
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/23 | ساعت: 17:42
مدیریت خیلی سخته، دهنم صاف شده با زیردست های پررو و متوقع که اتفاقا یکیشون هموطن ماست و به شدت روانی. نمیخوام کوتاه بیام و کم بیارم، ولی واقعا هم حقم نیست این همه بدبختی، در صورتیکه حقوقم فرقی با زیردستی هام نداره و اونا اصلا معلوم نیست کار میکنن یا نه و چقدر! من هر روز سر کار و هر روز تو جلسه. از ح...
کار و ازدواج و بچه...
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/30 | ساعت: 12:20
با کار جدید سرگرم هستم. واقعا قدردان این موقعیتم...این همه سال زحمت کشیدم و بالاخره یه موقعیت نسبتا خوبی دارم. تنها مشکلم فعلا بچه دار شدنه...رفتیم دکتر و قراره بررسی کنند. ولی کلا آدمهای هم سن و بزرگتر رو میبینم بچه دار شدن...استرسم بیشتر میشه. البته چند ماهه فقط که امتحان کردیم...ولی خب اینکه من خ...
روزهای تابستانی
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/20 | ساعت: 12:21
سرم خیلی شلوغه تو محل کارم. یه پیشرفت کاری هم داشتم که خب باعث دلگرمیه. از نی نی خبری نیست...یعنی راستش رو بخواید همچین امیدی هم ندارم. یه چیزی بهم میگه قدرت باروریم زیاد نیست...باید ببینم چطور میشه. س ک س هم کم داریم به نظرم...با هفته ای یکی دو بار میشه بچه دار شد اونم تو این سن؟! خودم هم میلم خیلی...
روزهای زندگی
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/17 | ساعت: 16:54
بازم رفتیم سفر و خیلی خوب بود. خیلی ها میگن سفر نشون میده آدمها چه مدلی ان و اینها...خوشبختانه ما تو سفر خیلی اوکی هستیم با هم. حداقل تو این ده بیست باری که با هم سفر رفتیم خیلی خوب بود. تو کارم یه پیشرفت کوچولو کردم... میگم کوچولو چون حقوقم تغییری نمیکنه...ولی خب چالشه دیگه.اقدام کردیم به بارداری، ...
افکار مخوف
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/14 | ساعت: 23:01
شدم مثل مردهایی که خودشون رو سرگرم کار میکنند و یا تا دیروقت الکی مشغول چیزی میشن چون انگیزه ای برای خونه اومدن ندارن. مردهایی که حتی س ک س هم تو زندگی مشترک براشون در دسترس نیست. هر کی دور و برم میبینم، همکارا و دوستا، بعد مدت کوتاهی از دوستی شون پسره خونه ش رو فروخته و یا تحویل داده و اومده با دخت...
مالیخولیا
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/14 | ساعت: 23:01
هر از گاهی بعد پریود حالم به طرز عجیبی بد میشه. هجوم افکار منفی و بغض...اصلا نمیدونم چکار کنم...نمیتونم هم کاری بکنم جز گریه. حرف زیادی نمیزنم چون میدونم بخشی از این افکار به خاطر این حالتم پررنگ شده و به خودی خود ممکنه اونقدر بزرگ و جدی نباشه. حواسم هست که وقت تصمیم گرفتن نیست تو این حال. با این حا...
عجیبا غریبا
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/29 | ساعت: 3:43
ل یه ترس بزرگ تو دلم کاشت. این دختر مریض که بزرگ شده ی نسل مریض قبلی ایرانی های خارج از ایران هست، اون همه موذی بود و من نفهمیدم. حالا اصلا میترسم به کسی نزدیک شم یا بخوام دوست جدیدی پیدا کنم. این تجربه که کسی بهم حسادت کنه رو نداشتم و یا حداقل اونقدر واضح و آسیب زننده نبود که متوجه بشم. خودم فکر نم...
چالش ها
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/18 | ساعت: 18:15
اینکه با هم زندگی میکنیم، حالا همون که بیشتر وقتمون رو با هم میگذرونیم، ما رو به هم نزدیک تر کرده. به نظرم نسبتا خوب با هم میسازیم و علایق و سلایقمون شبیه هست و این کار رو راحت میکنه. وقتی به یکی خیلی نزدیک میشی و اوضاع مالیتون به هم گره میخوره، دیگه نمیتونی اون آدم بیخیال سابق باشی چون مشکلات مالی ...
از تو حرکت، از خدا برکت
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/27 | ساعت: 15:40
دیشب موقع رفتن تو وان بهم گفت میدونستی دماغت صاف نیست؟ گفتم کجاش؟ گفت این طرفیه...کاری کردی باهاش؟! گفتم خب یه عمل کوچیک کردم پفش جلوش بره که یه طرفش رفت...ولی همه ی آدمها صورتشون و بینی شون قرینه نیست و مال تو هم همینه. یعد مشغول ویدیو دیدن شدیم و اصلا نفهمید که حرفاش من رو اذیت کرد و تو فکر برد. خ...
اولین زمستان در خانه ی جدید
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/20 | ساعت: 12:39
حس میکنم خوب من رو میشناسه. حساب مشترک باز کردیم و جالبه که از اون به بعد، خیلی راحت برای چیزایی که من واقعا توقع ندارم از حساب خودش پول میده. مثلا خریدهای خونه مثل کلید و پریز و اینا. ولی خوراکی ها و کادو برای بقیه رو با حساب مشترک دادیم تا الان. وقتی میره سوپرمارکت میدونه اگه چی بخره من خوشحال میش...
دو به شک
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/4 | ساعت: 13:27
همه چی هر وقت اون بخواد...حتی سکس!باید باهاش اساسی حرف بزنم. بارها بهش گفتم و اشاره کردم ولی انگار جدی نمیگیره. آدمها موقع جدایی فکر میکنن طرف هیچوقت بهشون مشکلات رو نگفته...در صورتیکه گوش شنیدن ندارن تو رابطه. خیلی ناراحتم و زیاد بهش فکر میکنم که آیا میتونم با یه آدم تقریبا آسکشوال کنار بیام یا نه....
پیری
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/31 | ساعت: 21:32
بابام خیلی آدم رو اعصابی شده. نمیدونم همیشه همینطور بوده یا داره بدتر میشه با بالا رفتن سن. سنی هم نداره آخه...اوایل شصت!صداهای عجیب و غریب...حرف زیاد زدن... شکمو بودن و خوردن خیلی زیاد...از کاراش خجالت میکشم جلوی الف. دلم هم براش میسوزه. از اون مرد خوش تیپ و با وقار و دانا و همه چی بلد که همه روش ح...
خانواده
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/24 | ساعت: 8:54
مامان بابام رو دید...خیلی با هم وقت گذروندیم... اینم بلده چطوری جذب کنه آدمها رو...بانمکه و چند تا کلمه فارسی که بلده رو خیلی به جا میپرونه و همه عاشقش میشن. خیلی با هم وقت میگذرونیم، تقریبا همیشه با همیم و اینجا تو خونه و شهر منه. دائم بهش میگم که میتونه بره خونه و شهر خودش یه چند روز ولی نمیره. گا...