خرید بک لینک

یه کمم تنشن بینمون ایجاد شد...

داشتم از سیستم ایراد میگرفتم و از سیستم کشور قبلی میگفتم...گفت خب برو اونجا!

به نظرم خیلی توهین آمیز بود...

حس میکنم هر چی بیشتر میگذره، خطرناک تر میشه رابطه برام. توش غرق میشم...کاش فرار کنم. تنهایی هم خوب بودا...اون آزادی سفر رو میخوام...

اونقدر از حرفش رنجیده شدم که حتی دلم نمیخواد بغلش کنم...کلی گفت ببخشید ولی خیلی کینه ای ام...

گاهی فکر میکنم چقدر راحته...حتی لازم نیست کار کنه... هیچ دغدغه و مشکلی نداره... جهان اولی به دنیا اومده و تجربه ی زندگیش خود به خود بهش مزایایی داده که لازم به تلاش زیادی نداره. یه جورایی حسودیم میشه و هم لجم میگیره... تا هر وقت دلش خواست میخوابه...هر کاری دلش خواست میکنه و تنها دغدغه ش برنامه چیدن برای سفرها و تفریحاتشه.

این هم ناراحتم میکنه که بودن من با اون استاندارد زندگیم رو تغییر نمیده...چه فایده اون وقت؟

میخوام بلیت سفر برا تابستون بگیرم و مطمئن نیستم تا اون موقع اون باشه...قرارش رو با هم گذاشتیم... نمیدونم چکار کنم. از طرفی میخوام با خواهر و برادرام برنامه سفر بچینیم و واقعا دلم نمیخواد این بیاد...میترسم ناراحت شه چون تو جمعهای خانوادگیشون منم دعوت میکنن. پوووف عجب گیری افتادیم!

برچسب: نویسنده: ستایش حسینیان تاريخ: پنجشنبه 4 اسفند 1401 ساعت: 12:52

صفحه بندی